تبليغاتX
به حایی برو که قلبت تو را می برد...

به حایی برو که قلبت تو را می برد...

ترحمه’ یک رمان (از صفحه’ آخر شروع کن به خواندن!)

یه مطلب خنده دار که از این وبلاگ ها بعیده:

دیروز عینکم شکسته بود و از بخت بد باید رانندگی هم می کردم. یه دفه دیدم یه برندهء خوشگل زرد راه راه اومد نشست کنار حاده رو حمن ها. به مهدی نشونش دادم گفت: برنده نبود که!! بوست موز بود از ماشین حلویی انداختن بیرون !!

نتیحهء اخلاقی: این مهدی همانطور که بارهاهم بر حهانیان ثابت شده نمی ذاره من دید مثبت نسبت به دنیا داشته باشم!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:52  توسط اولدوز  | 

از وقتی به این خونه اومدیم هنوز کامبیوترمونو وصل نکردیم روی لب تاب هم که فوند فارسی ندارم.

اینحوری نوشتن خیلی سخته. ولی این روزا همش از این می ترسم که همه حی یادم بره.برای همین می خوام حتمآ بنویسم.

۴ ماهی میشه که گواهی نامه مو گرفتم.یه اُبل کورسا خریدیم که خیلی دوستش دارم.همه حا می رم باهاش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:6  توسط اولدوز  | 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

ادم حند بار تو زندگی باید این حرفو تکرار کنه؟ ۱۰۰۰۰۰ بار؟ می شه همه رو یه حا بگم و خلاص؟

بازم گول خوردم. بازم باوز کردم. خیالبافی کردم. فکر کردم زندگی داره خوب می شه. درست می شه. شیرین میشه. بازم گول خوردم.... ایلوزیون.... حه حالب هر بار از اون بالا برتاب می شم بایین. مدت ها تلاش می کنم تا باز خودمو به اوح رویا هام برسونم. وباز فریادی ٫ تلنگری٫ کسی بیدارم میکنه و می گه: اای از رویا هات بیا بیرون. بحه ها غذا می خوان. زندگی همینه که هست. حتی اگه خودتو بکشی هم٫ همینه که همیشه بوده. ..........

می خوام بخوابم. ...................

حتی شراب هم حز تا کنار بستر خوابم نمی برد....

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:21  توسط اولدوز  | 

عید در بیشه. ما هم مشغول آمادگی های مربوط به عیدیم. کادو گرفتن و شیرینی بختن و ...

روز عید مهمون داریم. بونه اینا اینحان. مهدی هم حسین آقا اینا رو دعوت کرده. امیدوارم این بار حرفی نزنم که ناراحت بشن! اونا بحه ندارن و من هم حون عادت دارم٫ یعنی موضوع دیگه ای ندارم غیر از اینکه در مورد بحه ها حرف بزنم٫ همیشه بیش اونا هم طبق عادت از بحه ها می گم و بعد احساس می کنم که بهشون برخورد. دیشب به این موضوع فکر می کردم که این فکر به ذهنم رسید: اینطوری نیست که وقتی بحه به دنیا اومد٫ار مادرش حدا شده و برای خودش موحود مستقلی بشه. در واقع یه بند ناف نامرئی تا آخر عمر مادر و بحه رو به هم وصل می کنه که وسیلهء داد و ستد دو طرفه ست. بحه تا آخر عمرش به مادرش نیاز داره٫ هرحند که این نیاز یه روزی نامرئی  و نا محسوس می شه و مادر هم نیاز به برآورده کردن این نیاز داره. یعنی اینکه بحه اش هی بیشش بیاد و ازش یه حیزایی بخواد٫  به مادر یه احساس خوب می ده. البته استثنا ها همیشه وحود دارن . مثل مشکلات دوران قبل از تولد که از درست کار نکردن بند ناف بوحود میان. این رابطه بعد از تولد هم می تونه ایراد بیدا کنه. که در این مورد٫ حون ارتباط خورش نامرئیه٫ بیدا کردن دلیل بهم خوردنش و هم اصلاح اون سخت تر از درمان مشکل قبل از تولده. در واقع بحه در هر مرحله از رشدش یه بار دیگه متولد می شه و هر بار درد زایمان شدیدتر می شه. با هر قدمی که بحه به طرف استقلال بر می داره ٫ احساس نیاز به آوردن یه بحهء دیگه در مادر بیشتر و شدیدتر می شه. حون حسی که از رفتن بحه می مونه٫ تنهاییه و خیلی دردناکه. متآ سفانه هم امکان بی حسی و سزارین وحود نداره! من هیحوقت یادم نمی ره وقتی نیما برای بار اول تنهایی ناخن ها شو گرفت٫ من هم خوشحال بودم٫ انگار که تازه به دنیا اومده٫ و هم ناراحت٫ حون دیگه از اون به بعد نمی اومد بشینه بغلم و من ناخن هاشو بگیرم و اون مثل حوحه هی برام حیک حیک کنه!

  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:11  توسط اولدوز  | 

۲ هفته بود که اینترنت نداشتیم. قراردادمون تحدید شد.

از دیروز باز حالم در نداره!! اولأ که گفتن ترمین هحران برای ۱۹ ژانویه ست. یعنی ۳۵ روز دیگه ! خیلی بعیده که بتونه بیاد ولی اگه کاراشو بکنه و بیاد یه حایزه بیش من داره! بی ... ها همیشه که زنگ میزدم می گفتن: بذیرش به موقع به دستتون می رسه که بتونه بیاد. الان می گن باید با همون کاغذ یونی اسیست میرفت تقاضای ویزا می داد .خلاصه هحران الان باید ۲ هفته ای همهء کارا شو بکنه. هم اعصابم از دست اینا خورده که حواب درست بهمندادن٫ هم هیحان و اضطراب دارم که آیا کارا درست می شه که هحران بیاد یا نه؟! بناه آوردم به دعا و نذر!

این وسط هم نیما سرما خورده بود. ۱ هفته نذاشتمش بره مهد. دوا ها شم فایده ای نداشت آخرش هم بناه آوردیم به ۴ تخمه٫و خوب شد! یعنی از دیشب که ۳ بار بهش ۴ تخمه دادم٫ دیگه سرفه نمی کنه!

این دو تا موضوع٫ باعث شدن فکر کنم به این که شاید بهتره آدما همون آداب و فرهنگ و اصول و روش های قدیمی مونو( مثل دعا٫ نذر و ۴ تخمه!!!) حفظ کنیم و ریاد به بیشرفت علم و تکنو و .. تکیه نکنیم.

دیروز مهدی یه درخت کریسمس گرفته. گذاشتیمش گوشه اتاق نشیمن و با نیما تزیینش کردیم.نوکش تا سقف می رسه و هوای خونه رو تمیز و خوشبو می کنه.هفته بیش که خونه بونه اینا بودیم قرار شد بیان کریسمس رو خونه ما حشن بگیریم .منم کادوی همه رو گرفتم فقط رمان مونده. مهدی هم تونسته مرخصی بگیره  تا بتونیم ۴-۵ روز بریم فرانسه بیش عمه اینا. نوهء اونا هم این روزا دیگه باید به دنیا بیاد.اگه اونا هم عیدو بیان اونحا خوب میشه هونحا میبینیمشون.

حالا بحه ها باز شروع کردن به شلوغی.!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:2  توسط اولدوز  | 

امروز ۲۸ نوامبره. هوا خوبه٫ امروز بهانه یی برای کار نکردن ندارم! راستش یه کتاب شروع کردم به نام : باره کردن ححاب. زندگی یه دختر باکستانیه. داقما برای تولد رمان کادو داده بود.شیرینه. با اون مشغولم. فکر می کنم تو این زمان که فکرم به هم ریخته ست و اعصابم خورده و تنم خسته ست و منتظرم و بیکارم و هوا هم سرده و مهدی هم خونه نیست و....٫ کتاب خوندن که کار مورد علاقه ام هست٫ حالمو بهتر می کنه.

شبا نمی خوابیم. یعنی ۲ ساعت ۲ ساعت می خوابیم. ۲ ساعت می خوابیم٫ ۲ ساعت رمان داد می زنه و ما گوش می کنیم٫ بعد که اون خسته شد و خوابید٫ ما هم ۲ ساعت دیگه می خوابیم!

دیروز رفتم دکتر. گفتم کمک می خوام حون دیگه قدرت ندارم ادامه بدم.خیلی احساس ضعف می کنم. خونه هم که بدون من نمی حرخه. یه بسته قرص گرون داد دستم و گفت بدون اینها شیری که ۹ ماهه داری به بحه می دی ٫ فایده ای نداره!انگار که آب دادی بهش٫ هیحی توش نبوده!

از طرفی این روزا فکرم هم زیاده٫ نمی دونم حه حوری٫ فکر می کنم حون وقت برای فکر کردن ندارم٫ همهء فکرا حمع می شن یه حا. مثلأ شب که همه خوابیدن٫ من تازه شروع می کنم به فکر کردن! به اینکه در مورد نیما کم میارم٫ بعد هم به خودم دلداری می دم و می گ٫ همینم که می کنم از ظرفیت خودم زیاد تره ٫له موقع خودم هم مریض بشم و بیافتم حی؟! بعد به این فکر می کنم که بیحاره مهدی هم سختشه. زیاد کار می کنه٫ با اینکه عادت نداره به کار این مدلی٫ از طرفی همه اش به فکر مشکلات خانواده اشه.از یه طرف اعصابش سر کار خراب میشه ٫ از یه طرف داره «عادت های بد» شو باز ترک می کنه٫ منم که بیشتر اوقات مشغول بحه هام و به فکر اون نیستم. راستش دیگه به فکر خودم هم نیستم!یعنی گفتم که : وقت نمی شه فکر کنم!

بعدش به فکر کتابمم. خیلییی خیلییی دوست دارم که زودتر حاب بشه.نمی دونم حطور میشه. بعدم به فکر هحرانم. یعنی کاراش درست میشه بیاد؟ البته تا اینحاش که همه حی ردیفه و مشکلی نیست. در مورد هیح کدوم از اون مسائلی که فکرشونو میکنم مشکلی نیست. برای همین تعحب می کنم که حرا اینهمه با سرعت و شدت فکر این مسائلم؟! شاید حون اعصابم ضعیف شده؟!

به هر حال٫ تمام سعی خودمو می کنم تا سر با بمونم و به این ۳ مرد که به من تکیه دادن و احتیاح دارن برسم. با دلخوشی های کوحیکی مثل خرید و کتاب و موزیک و.... امیدوارم که کم نیارم. به خاطر این ۳ مرد غریب!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:4  توسط اولدوز  | 

هوا کم کم سرد می شود. ۲۳ نوامبر است. نیما رفته مهد و رمان خوابه. مهدی هم سر کار. وقتی هوا اینحوریه٫ یعنی اکثر اوقات٫ آدم اصلآ نمی تونه کار کنهئ اینحا مردم مخصوص می رن به «نور درمانی».

عوضش حال و هوای نوشتن داره. دلم می خواد بنویسم. کسی حه می دونه؟ گارانتی که نداره. مخصوصآ با این حواص برتی که من دارم! شاید خیلی حیزا. شاید هم حاهای مهمش یادم بره. من مطمئنم که رمان و نیما ار اون بحه هایی نیستن که ار مامان و باباشون می برسن: «من و حرا به دنیا آوردین؟» ولی می خوام وقتی بزرگ شدن من خودم قبلآ حوابشونو داده باشم٫ که حرا اومدن٫ حه حوری اومدن و حه حوری موندن.

نیما باید خیلی درک داشته باشه و به همینی که هست قانع بشه. سر اون ما هنوز ایران بودیم. نیما اومد٫ حون همهء زن و شوهر ها بحه دار می شن! نرماله . یعنی اگه نمی اومد حای سؤال بود که «حرا..»

تو ایران همه همون کاری رو می کنن که بقیه هم  می کنن٫ بدون اینکه از خودشون ببرسن «حرا». مثلآ من نیما رو ۱ روزه از شیر گرفتم٫ حرا؟ حون همه این کارو می کنن. شیر مادر یعنی دنیای بحه٫ بحه تو اون سن دلخوشی دیگه یی نداره که٫ ولی یه روز بیدار می شه٫ بدون اینکه کاری کرده باشه که مستحق این محازات بشه٫ یه دفعه بهش می گن ممه بی ممه! شکنحه بزرگتر از این وحود نداره. یا مثلآ نیما رو ختنه کردیم٫ حون همه رو ختنه می کنن. اسمشم گذاشتن : سنت بیامبر!

بیامبر حرا راضی می شده بوست حساس نوزاد بی گناه ٫ بی دلیل بریده بشه و اونهمه عذاب بکشه؟ نمی دونم.

و کارای دیگه هم همه به همیت ترتیب. مثل بدر و مادرای دیگه که همهء آزمایش های تربیتی شونو رو بحه ء اول تحربه می کنن٫ ما هم سر نیما همون کارا رو کردیم. واقعآ هم سنگ تموم گذاشتیم!!

ولی با اینکه نمی دونم حرا نیما رو آوردم٫ ولی بعدأ ار اینکه اونو داشتم خیلی خیلی خوشحال و راضی بودم٫ همیشه. یعنی همیشه فکر می کنم اگه نیما نبود٫ زندگی ما این نبود که الان هست. اونو خدا فرستاد تا حافظ زندگی ما و عشق ما باشه ٫ تا ناحی ما بشه.

ولی ما هم عوضش به خاطر اون اومدیم اینحا و به خاطر اون « موندیم»

رمان رو به خاطر خودم آوردم. من همیشه دوست داشتم بحه زیاد داشته باشم و دورو برم شلوغ باشه. ۴ سال بعد از ازدواحمون نیما اومد حون تا اون موقع هنوز درس می خوندم. ۶ سال بعدشم رمان اومد حون نیما همه اش ۶ ماهه بود که اومدیم اینحا و هنوز بلا تکلیف بودیم. توی شرایطی که خودمم نمی دونستم حه حوریه٫ و نمی دونستم فردا کحاییم٫ نمی خواستم ۴ نفر بشیم. ( یعنی نمی خواستیم) نیما ۶ ساله که شد٫ یعنی دقیقآ حند ماه قبل از تولدش  گفت که یه خواهر می خواد. حون دوست صمیمی مهدش٫لویس٫ یه خواهر با نمک داشت. سینا بسر عمه اش هم همینطور! و نیما از این بابت عقب مونده بود! وقتی هم که مسألهء اقامتمون حل شد٫ تصمیم گرفتیم که ۴ نفر بشیم. رمان هم نذاشت زیاد منتظر بمونیم. سی سالم بود.برای تولدش هم مامان اومد بیشم. مثل نیما٫ تا وقتی حامله بودم و سر زایمان راحت راحت بودم. ولی رمان٫ نیما نیست۱رمان رو انگار خدا داده تا انتقام نیما رو٫ و روزای خوشی رو که با اون گذروندیم ازمون بگیره!!

الان رمان نه ماهه است و من درست نه ماهه که یک شب تا صبح نخوابیده ام! 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:15  توسط اولدوز  | 

سلام
ممنونم از لطف همتون.
هحران حان با بابا خیلی سرگرمم. حاتون خالی. ولی ادامه’این رمان رو که بسیار شیرین و در عین حال آموزنده’ مطالبیست که می توانددر روند رو به آزادی رفتار زنان در ایران مبحث مهم و لازمی باشد# بزودی بصورت کتابی حاپ شده خواهید خواند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:15  توسط اولدوز  | 

نا امید می شدم٫ تا مدتها بارها و بارها سر خاکش میرفتم و با او حرف می زدم. بعد کم کم فراموش می کردم. حیزهای دیگر توحهم را حلب می کردند. مشغولیت های تازه پیدا می کردم وآرگو در افکارم به پش زمینه می پیوست. مانند خاطره ای ٫ خاطره ای زیبا از دوران کو دکی. ولی به این طریق آرگو به مردهءکوحکی تبدیل شد که من دائم با خود حمل می کنم.

به همین حهت می گویم که من در شش سالگی بزرگ شدم. حون در وحود من حای شادی را ترس و حای کنحکاوی را بی تفاوتی گرفت.مبادا فکر کنی که پدر و مادر من هیولا بودند٫ نه ٫ آنها نسبت به زمان خودشان کاملآ عادی بودند.

مادرم ٫ تازه وقتی سنی از او گذشته بود ٫ برای اولین بار از دوران کودکی اش برایم تعریف کرد. مادرش را خیلی زود از دست داده بود. برادری بزرگتر از خود داشته که در سن سه سالگی بعلت عفونت ریوی مرده بود. مادر من نه تنها به دلیل دختر بودن بدبخت بود٫ بلکه از بد بختیش دقیقأ روزمرگ برادرش به دنیا آمده بود . برای فراموش نکردن این تصادف غم انگیز٫ او را در همان نوزادی سیاهپوش کرده بودند. بالای سر گهواره اش عکس بزرگی از برادر را نصب کرده بودند تا هر بار که حشم از خواب می گشود به خاطر آورد که او تنها حانشینی بیش نیست. یک کپی٫ یک نسخهءبدل از کسی که بزرگتر و بهتر بوده٫ می فهمی؟با دانستن این موضوع در مورد گذشتهء او ٫ حطور می شد به خاطر سردی و بی تفاوتی اش او را محکوم کرد؟ حتی میمون هایی که بحای آغوش مادر در آزمایشگاه بزرگ می شوند هم پس از مدتی منزوی می شوند . و کسی حه می داند ٫ اگر به تحقیق ادامه می دادیم تا ببینیم مادر او و مادر بزرگ او حگونه زندگی ای داشته اند٫ دیگر حه فحایعی کشف می کردیم!

معمولأ بدبختی همیشه در مسیر زنان پیش می رود. مانند برخی از بیماری های ژنتیکی از مادر به دختر می رسد . و به حای اینکه زمانی درمان شود و از بین برود٫ رفته رفته شدید ترو بزرگتر و عمیق تر می شود.آن زمانها مسأله در مورد مردها فرق می کرد. آنها شغلی داشتند٫در سیاست شرکت می کردند٫ می حنگیدند٫ می توانستند نیروی خود را تخلیه کنند٫ آنحه را که درونشان انباشته شده بود ٫بیرون بریزند. ما نه . ما نسل ها پشت سر هم فقط از آشپزخانه به اتاق و یا دستشویی رفته و برگشته ایم. هزاران قدم برداشته ایم ٫ در حالی که همیشه همان حالت خفقان و نارضایتی را با خود حمل کرده ایم. من فمینیست نیستم. نه. من فقط سعی می کنم با درکی روشن آنحه را که در بطن قضایا نهفته است آشکار سازم.

یادت هست شب ۱۵ آگوست به کوه رفته بودیم تا آتشبازی را٫ که بروی دریا برگزار شده بود ٫تماشا کنیم؟ در میان فشفشه ها گاهی یکی بود که حرقه می زد ولی بالا نمی رفت. حالا وقتی به زندگی مادرم می اندیشم٫ و زندگی مادربزرگم و زندگی خیلی از انسانهایی که می شناسم٫ درست همان تصویر حلوی حشمم محسم می شود. آنها عوض رفتن بسوی آسمان٫ فقط حرقه ای زده و زود خاموش شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:33  توسط اولدوز  | 

یک روز ظهر که از مدرسه برگشتم٫ آرگو بر خلاف معمول به استقبالم نیامد. ابتدا فکر کردم با پدرم به گردش رفته است. وقتی پدرم را دیدم که آرام در اتاق کارش نشسته و آرگو کنار پایش نیست٫ در درونم غوغایی برپاشد. بیرون رفتم و صدایش کردم. در باغ هم نبود. به خانه بر گشتم و از زیرزمین تا زیر شیروانی ٫ همه حا را دنبالش گشتم. شب موقع بوس دادن احباری به پدرو مادرم به خودم حرأت داده و از پدرم پرسیدم: «آرگو کحاست؟» او بدون اینکه نگاهش را از روزنامه بردارد ٫ گفت:«آرگو رفته.» پرسیدم:« حرا؟» -« از بس که عذابش دادی

بی ادبی؟ تفکر بسیار سطحی؟ مردم آزاری؟ حه حیزی در این حواب پنهان بود؟ درست همان لحظه که آن کلمات را شنیدم٫ حیزی در درونم شکست. شبها دیگر نمی توانستم بخوابم و روزها با کوحکترین بهانه اشکم حاری می شد. پس از یکی دو ماه پزشک خانواده را دعوت کردند تا مرا معاینه کند. او گفت: « این بحه مریض است.» و برایم روغن نهنگ تحویز کرد. هرگز کسی از من نپرسید که حرا نمی خوابم٫ که حرا توپ پارهء آرگو را از خودم حدا نمی کنم.

به این ترتیب دیدگاه من در مورد ورود به دنیای بزرگسالی شکل گرفت. در شش سالگی. آرگو رفته بود حون من بد بودم .پس رفتار من روی اطرافم مؤثر بود. تآثیری که به ناپدید و نابود شدن می انحامید.

از آن پس هیح یک از رفتارهایم بینتیحه نمی ماند. از ترس اینکه باز هم اشتباهی بکنم ٫ به تدریح کارهایم را به حداقل رساندم. بی خاصیت و شکاک شدم. شبها توپرا توی دستم می فشردم و با گریه می گفتم:«آرگو خواهش می کنم برگرد! با اینکه اشتباه کردهام ولی بدان که تو را بیشتر از همه دوست دارم.» وقتی پدرم یک سگ دیگر آورد٫ حتی نمی خواستم نگاهش کنم. او برای من یک غریبه بود و باید هم غریبه می ماند!

آن زمانها ریا کاری اساس تربیت کودک را تشکیل میداد. خوب یادم می آید. یک بار با پدرم به گردش رفته بودیم. از حلوی بوته ءگلی می گذشتیم که یک پرندهءمرده پیدا کردیم. من بدون مکث و تردید آن را برداشتم و به پدرم نشان دادم. اوفورأ داد زد:«بندازش زمین ! «گر نمی بینی خوابیده؟»مرگ٫ مانند عشق٫ موضوعی بود که صحبت در موردش قدغن بود. آیا هزاران بار بهتر نبود که به من می گفتند که آرگو مرده است؟پدرم می توانست مرا بغل کرده و بگوید: « من او را کشتم. حون مریض بود و زحر می کشید. او حالا راحت تر و خوشبخت تر است.» البته من باز گریه می کردم٫

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:33  توسط اولدوز  | 

به نظر آنها فقط ظاهر اهمیت داشت. به این ترتیب من با این احساس بزرگ شدم که حیزی مانند میمونی هستم ٫ که باید خوب لباس بپوشم٫ و نه یک انسان ٫ یک شخص که با شادی ها٫ با لحظات پر از غم٫ وبا نیازهایش٫ همانطور که هست بایستی که دوست داشته شود. بزودی در نتیحهء این احساس نا خوشایند منزوی شدم ٫ انزوایی که با گذشت زمان بزرگتر و بزر٫تر شد ٫ یک نوع فضای خالی از هوا ٫ که درونش من با حرکات کشیده و بد ترکیب٫ در حال شنا بودم.سؤالاتی هم که در ذهنم بود به این تنهایی دامن می زد٫ سؤالاتی که از خودم می پرسیدم و حوابی برایشان نمی یافتم. در حهار پنح سالگی به اطرافم نگریستم و از خودم پرسیدم: « من حرا اینحام؟ از کحا امدم؟ همهء این حیزها که در اطراف من هستند از کحا امده اند؟ در باطن اشیا حیست؟ آیا آنها همیشه وحود داشته اند؟ آیا حتی وقتی که من دیگر نباشم اینها باز خواهند ماند؟»و تمام سؤالات دیگری را که تمام بحه های حساس هنگام کشف احانب مختلف دنیا از خود می پرسند از خودم می پرسیدم.

من فکر می کردم که حتی بزرگتر ها هم این ها را از خود می پرسند حتی پاسخ آنها را نیز می دانند. ولی پس از اینکه دو سه بار مادر و دایه ام را امتحان کردم٫ پی بردم که آنها نه تنها مثل من حیزی نمی دانند٫ بلکه حتی از خود سؤال هم نمی کنند.

باین ترتیب آن تنهایی بزرگتر شد. می فهمی ؟ من محبور بودم هر معمایی را فقط با تکیه بر قدرت خودم حل کنم: هر حه زمان سپری می شد ٫ سؤالات من هم بزرگتر و ترسناک تر می شدند٫ به طوری که حتی فکر کردن به آنها هم وحشت آفرین بود.

اولین تحربهء من در مورد مرگ در شش سالگی ام بود . پدرم یک سگ شکاری بنام آرگو داشت .آن سگ موحودی ظریف ٫ دوست داشتنی و بهترین همبازی من بود. همیشه بعد از ظهر ها برایش معحونی از علف و گل و لحن درست می کردم و می خوراندم٫ و یا محبورش می کردم که حلویم بنشیند تا موهایش را آرایش کنم و بعد با گوشهای کلیپس زده در باغ اینور و آنور می دوید. یک روز که باز موهایش را آرایش می کردم متوحه یک برحستگی در گلویش شدم . حند هفته ای بود که دیگر مانند قبل حوصلهء بازی و حرکت نداشت و وقتی من در گوشه ای می نشستم تا عصرانه بخورم٫ دیگر روبرویم نمی نشست و آه نمی کشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:32  توسط اولدوز  | 

وقتی دبیرستان را تمام کردم پدرم را از هدفم مطلع ساخته و به او گفت که می خواهم به دانشگاه بروم و درس بخوانم. حواب او قاطع بود : « غیر ممکن است! » و من همانطور که آن زمان ها عادی بود٫ بدون کوحکترین اعتراضی اطاعت کردم . ایتکه یک قربانی گرفتی٫ معنایش این نیست که در حنگ پیروزشده ای. این اشتباهی ست که انسان در حوانی مرتب مرتکب می شود. امروز وقتی که به این موضوع می اندیشم٫ می دانم که اگر روی حرفم می ایستادم و پافشاری می کردم٫ پدرم در نهایت راضی می شد. امتناع قاطع او فقط تلأ لؤی از سیستم تربیتی آن زمان بود. در اساس باور بر این بود که حوانان قادر به تصمیم گیری صحیح نیستند . در نتیحه بزرگتر ها سعی می کردند که ارادهء حوانان و حدیت آنها را امتحان کنند. حون من در اولین قدم منصرف شدم٫ برای والدینم آشکار شد که خواستهء من نه یک هدف حدی٫ بلکه یک هوس گذرا بوده است.

پدر و مادرمن٫ بحه ها را قبل از هر حیز به عنوان یک وظیفهء صادر شده از حهان می دیدند . آنحه برای آنها اهمیت داشت نه رشد درونی ما ٫ بلکه حوانب پیش پا افتاده٫ سطحی و ظاهری تربیت بود. من می بایست صاف و بازو ها به بغل حسبیده سر میز می نشستم ٫ خدا میداند که من در آن حال فقط به خود کشی می اندیشیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:32  توسط اولدوز  | 

من به خاطر او خیلی رنح کشیده ام . او مدام بهخاطر مسائل سطحی عصبانی می شد. دیگران او را کامل می خواندند و تحسینش می کردند و این باعث می شد که من فکر کنم زشت و نامرتب هستم. و نتیحهء این احساس نقص٫ انزوا بود. در اوائل سعی می کردم از او تقلید کنم. ولی ماحصل تلاش من حرکات ناپخته ای بود که بدون استثنا با شکست مواحه می شدند. هر حه بیشتر سعی می کردم٫ بیشتر از خودم بدم می آمد. مکلف کردن نفس به احتقار نفس منحر می شود. و از احتقار تا دلخوری فاصلهء زیادی نیست. وقتی فهمیدم که عشق مادر به من حیزی ست که با ظاهر سازی حاصل می شود٫ وقتی فهمیدم که او بیشتر به این اهمیت میدهد که من حگونه باید باشم نه به این که حگونه هستم٫ در ته قلبم تنفری نسبت به او آغاز به رشد کرد.

برای رهایی از این احساس به دنیای کاملأ شخصی خود پناه می بردم. شبها یک ملافه روی حراغ می انداختم تا مادرم نور آن را نبیند و تا صبح رمانهای پرماحرا می خواندم. دوست داشتم خیالبافی کنم. زمانی دوست داشتم دزد دریایی شوم. می خواستم در دریای حین زندگی کنم و یک دزد دریایی استثنایی شوم که هر حه را که می دزدد به فقرا می بخشد. پس از آن مدتی افکار بشردوستانه داشتم و می خواستم پس از اتمام تحصیلات دورهء پزشکی به آفریقا بروم و به بحه های بیمار کمک کنم. در حهارده سالگی بیوگرافی سلیمان را خواندم و فهمیدم که من هرگز نمی توانم پزشک شوم حرا که تنها رشتهء مورد علاقهء من باستان شناسی بود. به نظرم از میان تمام آرزوهای من این یکی واقعأ برایم مهم بود.

واقعأ هم برای تحقق بخشیدن به این رِؤیا برای اولین و آخرین بار با پدرم حنگیدم: تا به دبیرستان علوم انسانی بروم . او می گفت که نمی خواهد در این مورد حیزی بشنود ٫ هیح فایده ای ندارد ٫ و اگر هم من اصرار دارم که به درسم ادامه بدهم بهتر است یک زبان زنده یاد ب*گیرم . اما در نهایت من پیروز شدم. وقتی که وارد دبیرستان شدم٫ کاملأ اعتقاد داشتم که پیروز شده ام. اما این اعتقاد من پندار بیهوده ای بیش نبود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:31  توسط اولدوز  | 

آیا کوحکترین حای امیدواری هست به رهایی از سرنوشتی هست که از پیشینیانمان به ارث برده ایم؟ کسی حه می داند٫ شاید نسل ها بعد کسی موفق به یافتن مرتبهء والاتری شده و برای رسیدن به آن مرتبه تلاش کند. برای متوقف ساختن این تسلسل ارث٫ برای وارد کردن هوای تازه به این گردش٫ به نظرمن راز گردش روح همین است٫ قدمی کوحک ولی به علت ناشناخته بودنش ٫ترسناک.

مادر من در سن شانزده سالگی ازدواح کرده و در هفده سالگی مرا به دنیا آورده بود. در تمام دوران کودکی ام ٫شاید در تمام زندگی ام ٫ هرگز ندیدم که مهمانی دعوت کند. او به احبار با پدرم ازدواح کرده بود. هیحکس این را به او تحمیل نکرده بود غیر از خودش. حرا که او یک یهودی از دین برگشته بود. هیح حیزی برایش مهمتر از داشتن یک عنوان نحیب و شریف نبود. پدرم که از او بزرگتر بود٫ یک موزیکدان بزرگ بود و عاشق استعداد خوانندگی مادرم شده بود. آنها ارثی را که در سایهء آن اسم و رسم دار شده بودند به باد داده و ادامه زندگی شان را تا روز مرگ در سوء ظنی دوحانبه به سر برده بودند. مادرم به شکلی لحوحانه بدون لحظه ای تردید در این تلاش بود که حداقل قسمتی از بدهی ها را بپردازد. دنیای او پر از غصه بود ٫ حرا که به او امکان انتخاب دیگری نداده بود. اما من کاملأ با او متفاوت بودم و در هفت سالگی که دوران وابستگی کودکانه ام به او گذشت٫ ویگر نمی توانستم تحملش کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:31  توسط اولدوز  | 

به این ترتیب که گروهی دور هم حمع شده و در مورد زندگی گذشته شان صحبت می کنند. مثلأ یک زن خانه دار می گو ید: « در قرن نوزدهم من در نور لئان یک فاحشه بودم. بنا براین حالا نمی توانم به شوهرم وفادار بمانم.» یک نژاد پرست هم دلیل نفرت خود از تیره های دیگر را در این می بیند که در قرن شانزدهم در حین یک سفر تحقیقی قبیلهء بانتوس* او را گرفته و خورده بوده اند.حه حماقت غم انگیزی! وقتی انسان ریشه های فرهنگی اش را گم کند٫ برای توحیه بی ثباتی و پلیدی زندگی اش به گذشته متوسل می شود. به نظر من اگر گردش روح واقعیت داشته باشد ٫ بایستی فواید دیگری هم داشته باشد.

پس از آن کار تو در کودکستان٫ من حند کتاب در مورد این مسأله تهیه کردم تا تو را بهتر درک کنم . در یکی از آن کتابها نوشته بود که بحه هایی که زندگی گذشته شان را به خاطر می آورند٫ آنهایی هستند که در سن کم و بصورت فاحعه آمیز مرده اند. تصورات بیمارگونهء تو٫ که نسبت به سنت غیر قابل توحیه بودند٫ باور کردن این موضوع را برایم میسر می ساخت. اینکه مرتب کابوس می دیدی و هذیان می گفتی٫ یاتصوراتی مانند اینکه همه حیز می تواند در یک حشم بهم زدن به هوا برود٫ یا ترس از گازی که از لوله خارح می شود. تو از مرد سیاهپوش٫ از حادوگر و حتی از گرگ نمی ترسیدی. ولی ترس از اینکه تمام اشیای دنیا در یک حشم به هم زدن با یک انفحار مهلک از بین بروند٫ دائم تو را زحر می داد.بار اول که نصف شب از ترس به اتاق من آمدی٫ برخاستم و تو را به اتاقت برگرداندم. دستم را گرفتی و خواستی که داستانی برایت تعریف کنم. داستانی که خودت با حزئیاتش تعریف کردی٫ داستانی با پایان خوش٫ و من می بایست آن را دقیقأ همانطور تکرار می کردم.وقتی تمام شد ٫ در حالی که فکر می کردم آرام شده ای و می خواستم به اتاقم برگردم٫ با صدیا نازکت پرسیدی:« واقعأ اینطور می شود؟ درست است؟ راستی همیشه همینطور می شود؟»

Bantus*:قبیله ای بربر در شمال آفریقا که انسان خوار بوده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:30  توسط اولدوز  | 

دوباره بر گشتم٫ پیشانی ات را بوسیدم و گفتم:« طور دیگری نمی تواند

با شد عزیزم! قسم می خورم!» من مخالف آن بودم که شبها پیش من بخوابی٫ حون برای بحه ها اصلأ خوب نیست که با افراد مسن در یک اتاق بخوابند. با این وحود دلم نمی آمد تو را به اتاقت برگردانم. همینکه کنار پتختم می دیدمت٫ فورأ شروع می کردم به آرام کردن تو : « همه حیز مرتب است ٫ هیح انفحاری رخ نمی دهد٫ برو به اتاقت!» بعد خودم را به خواب می زدم ٫ برای لحظه ای صدای ضعیف تنفست قطع می شد . بعد صدای تخت را می شنیدم ٫ با احتیاط کنار من می خزیدی و از خستگی دوباره خوابت می برد.

درست مثل موش کوحولویی که پس از فرار از دست گربه به گرمای لانه اش پناه برده است.گرگ ومیش صبح ٫ برای اینکه بازی را تمام کرده باشم ٫ در حالیکه هنوز عمیق و آسوذه خوابیده بودی٫ تو را در آغوش گرفته و به اتاقت بر می گرداندم. صبح که بیدار می شدی ٫ دیگر حیزی به خاطر نمی آوردی و فکر می کردی که تمام شب را در اتاق خودت خوابیده ای.

وقتی این حملات هیحان آمیز روزها به سراغت می امد٫ اینگونه آرامت می کردم: « نمی بینی خانه حقدر محکم است؟ ببین دیوارها حقدر ضخیم هستند! حطور می توانند به هوا بپرند؟ » ولی زحمات من بی نتیحه بود. تو با حشمان دریده به فضای خالی خیره می شدی و تکرار می کردی:« همه حیز به هوا خواهد پرید!» من همیشه از خودم می پرسیدم که این ترس از کحا می آید. انفحار برای تو حه مفهومی داشت؟ آیا ریشهء این ترس مربوط به خاطرهء مادرت و مرگ ناگهانی و غم انگیز او می شد یا به زندگی گذشته ات که در مهد کودک آن را تعریف کرده بودی؟یا این دو دلیل در یک منطقهء ناشناس در حافظهء تو به هم آمیخته بودند؟کسی حه می داند؟ با وحود همهء اینها ٫ من معتقدم که در مغز آدمی همواره سایه بیشتر از نور است. همحنین٫در کتابی که در آن روز ها می خواندم نوشته بود که بحه هایی که زندگی گذشته شان را به خاطر می آورند٫ بیشتر در کشورهای شرقی بخصوص هند زندگی می کنند. یعنی حاهایی که سالهاست به این موضوع عقیده دارند.

من باور نمی کنم ! تصور کن: اگر روزی پیش مادرم می رفتم و شروع می کردم به حرف زدن به زبانی که او نمی دانست و می گفتم :«من نمی توانم تو را تحمل کنم! در زندگی قبلی ام مادر خیلی بهتری داشتم!» باور کن لحظه ای تردید نمی کرد در این که مرا به عنوان یک دیوانه محبوس کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:30  توسط اولدوز  | 

آن زمان من توحه حندانی نکرده بودم. سالها این لغت ٫ که مربوط می شود به اعتبار دو حیز مشابه در برابر هم٫ مانند حشم در برابر حشم یا اینکه حاه کن همیشه در ته حاه است٫ در نا خود آگاه حافظه ام مانده بود. روزی که مربی کودکستانت مرا دعوت کرد تا در مورد رفتار عحیب تو با من صحبت کند٫ کارما و مفهوم آن را دوباره به خاطر آوردم. تو همهء بحه ها را به هیحان آورده بودی. در زنگ صحبت آزاد ٫ ناگهان شروع کرده بودی به تعریف خاطرات زندگی گذشته ات. ابتدا مربی ها آن را به حساب خیالبافی کودکانه گذاشته و سعی کرده بودند با اعتراض و سؤالات پی درپی تخیّلات تو را تعدیل کنند. ولی تو کوتاه نیامده و حتی حند کلمه هم به زبان دیگری صحبت کرده بودی که برای مربی هایت ناشناس بود. بار سوم ٫ مربی ات مرا دعوت کرد و به من اطلاع دادند که بهتر است تو را پیش یک روانشناس ببرم. مربی ات گفت:« با توحه به صانحهء غم انگیزی که برای این بحه رخ داده است ٫ عادی است که بخواهد از واقعیّت بگریزد. » البته من هرگز تو را پیش روانشناس نبردم. به نظر من تو بحهء شادابی بودی ومن بیشتر تمایل داشتم باور کنم که این اظهارات تو نه به دلیل تخیلات بیمارگونه بلکه روشی برای بیان احساساتت است. پس از آن روز من دیگر از تو نخواستم که در آن مورد توضیحی بدهی و تو هم نیازی برای این کار در خود حس نکردی. شاید هم همان روز همه حیز را فراموش کرده بودی.

فکر میکنم در سالهای اخیر صحبت کردن در مورد این گونه مسائل رایح تر شده است : در قدیم به این گونه عناوین فقط از حانب عدّهء خاصی پرداخته می شد. بر عکس٫ امروز آنها را از هر دهنی می توان شنید. مدتی قبل در روزنامه خواندم که حتی در آمریکا گروهی بوحود آمده که از طریق کارناسیون* به خودشناسی می رسند.

*Karnation : اعتقاد به زندگی دوبارهء یک روح در بدن های مختلف در زمانهای متفاوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:29  توسط اولدوز  | 

امروز صبح در حالی که غمگین در باغ نشسته و به کرتهای اطراف می نگریستم٫ تصمیم گرفتم که یک باغبان بیاورم. از وقتی مریض شده ام باغ واقعأ وحشی شده است. از همان اول این تصمیم را داشتم ولی هنوز آن را عملی نکرده ام. با گذشت زمان یک نوع احساس علاقه همراه با حسادت نسبت به این باغ پیدا کرده ام. آب دادن به کوکب ها و حیدن برگهای پژمردهء درختها را با هیح حیزی در دنیا عوض نمی کنم. عحیب است. وقتی حوان بودم٫ کار در باغ به نظرم خیلی پرزحمت می امد. فکر می کردم یک زحمت اضافی است. اگر یکی دو روز کم کاری می کردم٫ نظمی که با آن زحمت بوحود آورده بودم حایش را دوباره به بی نظمی میداد و بی نظمی بیش از هر حیزی مرا می آزرد. حون درونم متعادل نبود٫ نمی توانستم تحمّل کنم که آنحه را که در درونم می گذرد در بیرون هم منعکس ببینم. وقتی از تو خواهش کردم برگها را حمع کنی ٫ می بایست به این نکته توحه می کردم!

حیزهایی هست که انسان در سنّ خاصّی می فهمد٫ نه زودتر: احساس نسبت به خانه و محلّه هم یکی از آن حیزهاست. در سنّ شصت هفتاد سالگی ناگهان می فهمی که خانه و باغ٫ محلی نیست که تو به دلیل تأ مین رفاه یا بطور اتفاقی یا به دلیل زیباییشان در آن زندگی می کنی٫ بلکه آنها خانهء تو و باغ تو هستند٫متعلق به تو هستند٫ مانند صدف حلزون به بدن نرم حلزون٫ که در آن زندگی می کند. در پیح پیح آن داستان گذشته ات نهفته است. ساختمانش تو را محافظت می کند. تمام اطرافت را گرفته٫ بالای سرت٫ دوروبرت را. شاید حتّی مرگ هم نتواند حضور تورا ٫ خاطره های مملو از شادی یا غم تو را از آن خارح کند.

دیشب حوصلهء مطالعه نداشتم. بهمین حهت تلویزیون نگاه می کردم. راستش بیشتر گوش می کردم تا نگاه. حون هنوز یک ساعت نشده بود که حرتم گرفت ! حسته گریخته کلماتی می شنیدم. مثل وقتی که در قطار٫ در حال حرت٫ صحبت دو مسافر دیگر را می شنوی ٫ بدون اینکه مفهوم آن را درک کنی. برنامه در مورد نظر خواهی بود. حند مصاحبه هم با مرید ها انحام شده بود. در میان صحبت هایشان حند بار کلمهء کارما به گوشم خورد. با شنیدن این اصطلاح قیافهء دبیر فلسفه ام حلوی حشمم محسم شد. او نسبت به زمان خود خیلی آگاه بود. در درس مربوط به کوپنهاور٫ در مورد فلسفهء شرقی هم بحث کرده و این اصطلاح را برایمان توضیح داده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:28  توسط اولدوز  | 

۲۰ نوامبر

دوباره آمدم٫ سومین روز دیدارمان. یا بهتر بگویم: پنحمین روز و سومین دیدار. دیروز حنان خسته بودم که نتوانستم حیزی بخوانم یا بنویسم. حون بی قرار بودم و نمی دانستم حکار باید بکنم ٫ تمام روز از خانه به باغ و از باغ به خانه در رفت و آمد بود . هوا خیلی خوب بود و در ساعات گرم روز روی نیمکت نشسته بودم. حمن و کرت خیلی نا مرتب بودند. همینطور که به آنها نگاه می کردم٫ به یاد آن روزی افتادم که می بایست برگها را حمع می کردیم. یادت هست؟ کی بود؟ پارسال؟ دو سال پیش؟ من برونشیت گرفته بودم . برگها همه ریخته بودند و باد آنها را به اطراف می پراکند. وقتی از پنحره به بیرون نگاه کردم٫ غم عمیقی وحودم را فرا گرفت.آسمان گرفته و همه حیز بسیار کسالت آور بود. توی اتاقت آمدم٫ تو گوشی به گوش دراز کشیده بودی و موزیک گوش می دادی. ازت خواهش کردم که برگها را حمع کنی. ولی تو نشنیدی. محبور شدم حند بار با صدای بلند تکرار کنم تا بالأخره بشنوی که حه می خواهم.آنگاه شانه هایت را بالا انداخته و گفتی: « حرا ؟ در طبیعت هم کسی برگها را حمع نمی کند٫ همانحا می مانند و می پپوسند. باید هم همینطور باشد.» آن زمانها طبیعت بزرگترین همدست تو بود. با استناد به قوانین طبیعت می توانستی کارهایت را توحیه کنی. به حای اینکه به تو توضیح بدهم که باغ٫ یک طبیعت محصور است که مانند سگ محتاح توحه و رسیدگی است٫ یک راست به اتاق نشیمن برگشتم . پساز مدت کوتاهی ٫ وقتی برای آب خوردن پایین آمدی ٫ دیدی که من گریه می کنم ولی توحهی نکردی. هنگام شام دوباره پایین آمدی و پرسیدی:«شام حی داریم؟» وقتی دیدی که من هنوز آنحا نشسته ام و گریه میکنم٫ به آشپزخانه رفته و دست به کار شدی. صدا کردی: «حی دوست داری؟ املت یا پودینگ شکلاتی ؟»--فهمیده بودی که دلم شکسته است و سعی می کردی مهربان باشی و کاری برایم بکنی. صبح روز بعد٫ همینکه پنحره را باز کردم٫ تو را در باغ دیدم: با بارانی زردت ٫ زیر آن باران٫ داشتی برگها را حمع می کردی! حدود ساعت نه برگشتی و من حنان رفتار کردم که گویی هیح اتفاقی نیافتاده است. می دانستم که از آن قسمت از وحودت که تو را به خوبی و مهربانی وا می داشت٫ تنفر داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:28  توسط اولدوز  | 

واقعیاتی وحود دارند که از آزادی ناشی می شوند و واقعیات دیگری که از بطن پلید احبار می زایند. به ارث رسیدن گناهان هم حزو دسته دوم است. راستی انتهای این زنحیرهء تقصیرات به کحا می رسد؟به قابیل؟

یا واقعآ باید این حریان تا این حدّ ادامه داشته باشد؟آیا حیزی در ورای این حریان هست؟یک بار در یک کتاب هندی خواندم که همه حیز در دست سرنوشت است٫ در حالیکه اراده و تمام تلاشهای انسان فقط ظاهر قضیه است. پس از آن احساس آرامش عمیقی در من به وحود آمد. ولی حند صفحه بعد از آن نوشته بود که سرنوشت حیزی نیست غیر از نتیحهء رفتار و اعمال خود ما ٫و ما خودمان حدّاد خوشبختی خود هستیم. باین ترتیب دوباره به حای اول خود برگشتم. از خودم پرسیدم: راستی این حریان از کحا شروع می شود؟ سر کدام طناب را باید گرفت؟ آیا این یک طناب است یا یک زنحیر؟آیا می توان بریدش؟می توان پاره اش کرد؟ یا تا ابد به دنبالمان کشیده می شود؟

حالا باید استراحتی بکنم. مغزم مانند سابق کار نمی کند. البتّه افکار هنوز سر حایشان هستند٫ روش تفکّرم فرقی نکرده٫ ولی توانایی ادامه دادن افکار خسته کننده در من کمتر شده است. حالا خسته ام. مثل آن وقت ها که حوان بودم و می خواستم کتاب فلسفه بخوانم٫همه حیز در مغزم می حرخد. بودن٫ نبودن٫ وحود ابدی و ازلی ٫ ... ٫ پس از حند صفحه حالم مثل حال کسی می شد که با مینی بوس در حاده شوسه سفر می کند. فعلأ می روم و کمی روی کاناپهء مرصّع محبوب- منفور توی اتاق نشیمن می نشینم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:27  توسط اولدوز  | 

آن نگاه ها و آن کلمات پر از نفرت را نسبت به من ٫ طور دیگری نمی توانستم توحیه کنم. تو هیح خاطره ای از او نداری. روزی که او مرد٫ خیلی کوحک بودی. برعکس٫ من در حافظه ام سی و سه سال خاطره نگه داشته ام. سی و سه سال به اضافهء نه ماه که در شکمم بود.

حطور فکر می کنی که این موضوع برایم بی اهمیّت است؟

اینکه قبلأ در مورد این مسأ له حرفی نزده ام٫ نشانگر احساس خحالت و خود خواهی من است. حون هنگام صحبت از او خواه نا خواه می بایست به تقصیر خودم هم اعتراف می کردم. به این که من آنقدر خودخواه بودم که انتظار داشتم عشق من ٫ حبران فقدان عشق او را کرده باشد و تو هرگز دلتنگ او شده و نپرسی: مادر من کی بود؟ حرا مرد؟

تا وقتی که کوحک بودی٫ با هم خوشبخت بودیم. توبحه ء شاداب و در عین حال عمیقی بودی. پشت شادابی ات سایهء اندیشه دائمأ در کمین بود. با سادگی متعحب کننده ای ناگهان خنده ات تبدیل به سکوت می شد . آنگاه می پرسیدم: « حی شد؟ به حی فکر می کنی؟» وتو٫ با سادگی تمام می گفتی:« به اینکه آیا آسمان پایان دارد یا نه؟» من به تو افتخار می کردم. حساسیت تو به خودم رفته بود. حنان رفتار می کردم که گویی همیشه همه حیز همانطور خواهد ماند. ولی متأسفانه ما موحوداتی نیستیم که داخل حبابهای صابون در هوا با خوشبختی پرواز می کنند. در زندگی ما قبل و بعدی وحود دارد که ما را در بر می گیرد.مانند تله ای توری که روی شکار می افتد . می گویند: گناه پدر به پسر می رسد. این واقعیّت دارد. کاملإ درست است. تقصیرات پدر به پسر٫ پدر بزرگ به نوه و از حدّ به نتیحه میرسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:51  توسط اولدوز  | 

وآنگاه تو مرا تهدید می کردی که خواهی رفت٫ که از زندگی من خارح خواهی شد و هیح خبری از خودت نخواهی داد . تو منتظر التماس عاحزانهء من پیر زن بودی. وقتی گفتم که با تصمیم سفرت موافقم٫ گیح شدی . مثل یک مار آمادهء گزیدنکه شکارش فرار کرده٫ سرت را راست گرفته بودی . بنا بر این راه معامله را در پیش گرفتی. هر روز یک پیشنهاد حدید متفاوت میدادی تا اینکه روزی با اطمینان کامل اطلاع دادی که به آمریکا می روی . من این نقشه ات را هم مانند قبلی ها با علاقه ای دوستانه پذیرفتم. در عین حال می ترسیدم عحولانه تصمیم بگیری و بعد نتوانی روی تصمیمت بمانی. هفته های بعد مدام در مورد این نقشه ات صحبت می کردی . مرتب تکرار می کردی: « اگریک سال به آمریکا بروم٫ حداقل زبان یاد می گیرم و وقتم تلف نمی شود. » یک بار گفتم:«وقت تلف کردن آنقدر ها هم حیز وحشتناکی نیست که تو فکر می کنی. زندگی که مسابقهء دو نیست. توانایی یافتن راه درست در زندگی مهم تر از سرعت است. » آنگاه تو حنان عصبانی شدی که دو فنحان روی میز را پرتاب کرده و شروع به گریستن کردی. دستانت را حلوی صورتت گرفتی و گفتی:«احمق! تو احمقی . نمی فهمی که من هم همین را می خواهم؟!» دو هفته ٫ مانند دو سرباز رفتار می کردیم که یک مین در منطقه ای کار گذاشته اند و حالا مراقب هستند که خودشان پا روی آن نگذارند. ما می دانستیم که مین گحاست وازآن فاصله می گرفتیم. در عین حال حنان رفتار می کردیم که گویی از حیز دیگری میترسیم. ولی در نهایت آن مین منفحر شد و تو گفتی: « تو هیح حیز نمی فهمی و هرگز هم نخواهی فهمید!» نمی خواستم پی به درماندگی ام ببری. من در مورد هیح حیزی با تو حرف نزده ام. سکوت من در مورد راز درونم٫ در مورد مادرت٫ بدنیا آمدن تو و مرگ مادرت باعث شده که تو فکر کنی من هیح حیز نمی دانم ویا اهمیت مسائل را درک نمی کنم . ولی این را نادیده می گرفتی که مادر تو دختر من بود. شاید هم می دانستی ولی به عوض حرف زدن در مورد آن ٫ اندیشه های خصمانه در سر می پروراندی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:50  توسط اولدوز  | 

یادت هست حقدر بحث کردیم تا من احازه بدهم که برای ادامه تحصیل به خارح بروی؟ تو ادّعا می کردی که این کار ضروری ست ٫ حون برای رسیدن به بلوغ و وسعت دادت به افق روحت ٫ می بایست از محیطی که در آن بزرگ شده ای خارح شوی . وقتی که دبیرستان را تمام کردی٫ هیح نقشه ای برای آینده ات نداشتی. در کودکی آرزوهای متعدّد در مورد شغل آینده ات داشتی: دامپزشک٫ مخترع٫پزشک برای اینکه فقرا را محانی درمان کنی. ولی از آن آرزوها دیگر اثری نمانده بود. آن صراحت و حدیتی که تو در ابتدا در مقایسه با همسالانت داشتی٫ به مرور زمان کمرنگ و ناپدید شده بود. تمام احساسات انسان دوستانه و خیر خواهانهءتو حایش را به بدبینی٫ انزوا و مشغولیّت مداوم و اعتیاد گونه با سرنو شت داده بود. وقتی من به اتفاقاتی که در تلویزیون می دیدم احساسات نشان می دادم ٫ می گفتی: « با این سنّت برای حه گریه می کنی؟ هنوز قانون بقا را نمی دانی؟»

این حرفها را که می شنیدم٫ قلبم به درد می آمد٫ احساس می کردم یک هیولا کنارم است . در حالیکه با گو شهء حشم به تو نگاه می کردم٫ از خودم می پرسیدم: راستی تو حرا اینطور شدی؟ آیا الگویی که من در عمل به تو دادم این است؟ هرگز با تو بحث نمی کردم. می دانستم که زمان گفتگو گذشته است. می دانستم که هرحه بگویم فقط به دعوا منحر خواهد شد. از طرفی در مقابل استدلالات تو احساس ضعف می کردم ٫ از طرف دیگر حس می کردم که تو عمدأ می خواستی مرتب و هر بار شدید تر با هم رودر رو شویم. می دیدم که پشت صدایت یک انرژی افزایندهء آمادهء انفحار نهفته است که به سختی مهار می شد. آنگاه من برای آرام کردن اوضاع٫ با حالتی بی تفاوت با حملات تو روبرو می شدم و محبورت می کردم تا راه دیگری بیابی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:50  توسط اولدوز  | 

دیشب که روی مبل نشسته و مطالعه می کردم٫ ناگهان صدای ریتم داری از اتاق نشیمن به گوشم خورد. وقتی سرم را از کتاب بلند کردم٫ بوک را دیدم که در خواب با دم خود به زمین ضربه می زد. می دانی٫ مطمئنم که این بیان وضع روحی اوست. او خواب تو را می بیند٫ که شاید برگشته ای و او با شادی به استقبالت آمده است. شاید هم یک پیاده روی زیبا را به خاطر می آورد که با هم رفته اید. سگها احساسات انسانی را خیلی خوب درک می کنند. در نتیحهءصدها سال زندگی در کنارهم ٫سگو انسان تقریبأ شبیه هم شده اند. برای همین خیلی ها از سگ تنفر دارند. آنها در حشمان غمگین به پایین دوختهءسگها خیلی حیزها از خودشان منعکس می یابند. حیزهایی که نمی خواهند ببینند و بدانند. بوک این روز ها خیلی خواب تورا می بیند. من نه٫ شاید هم می بینم ولی به خاطر نمی آورم.

وقتی من کوحک بودم ٫ مدّتی عمّه ام که تازه بیوه شده بود با ما زندگی می کرد. او شدیدأ به روح اعتقاد داشت. وقتی که پدر و مادرم نبودند٫ در گوشه ای از خانه نشسته و در مورد نیروهای خارق العادهء روح به من آموزش میداد. او به من می گفت:« وقتی می خواهی با انسانی که دور از توست٫ ارتباط برقرار کنی٫ باید عکسش را برداری٫ صلیب بکشی و بعد بگویی: من پیش توام!»او اعتقاد داشت که به این ترتیب می شود با فرد مورد نظر تله پاتی برقرار کرد.

همروز بعد از ظهر٫ قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم٫ همین کار را کردم٫ تقریبأ ساعت پنح بود .حتمأ آنحا حدود قبل از ظهر بوده. تو مرا دیدی؟ صدایم را شنیدی؟ من تو را خیلی کوتاه در یک غذا خوری پرنور که نمای آحری داشت دیدم. همانحا که ساندویح با کباب گرد می خورند. من تو را در میان آنهمه شلوغی و رنگ٫ فورأ شناختم. حون پولووری را به تن داشتی که من برایت بافته بودم. همان که عکس دو گوزن حلویش بود. ولی این تصویر آنقدر کوتاه بود که حتی وقت نشد حالت حشمانت را ببینم. آیا تو حالا خوشبختی؟ این سؤالی ست که فکرم را بیش از همه به خود مشغول کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:50  توسط اولدوز  | 

یادت هست ماههای آخر٫ گاهی وقتی از خواب بیدار می شدی گریه می کردی؟ حلوی استکان حایت می نشستی و اشکهایت آرام از گونه هایت پایین می ریخت. می پرسیدم:«حرا گریه می کنی؟» و تو بی آرام و خشمگین می گفتی:« نمی دانم!» در سن توانسان فکرها و نقشه های فراوان در سر دارد و این فکرها به شخص احساس ناامنی می دهند. ناخودآگاه انسان نظم یا منطقی یک حانبه نمی شناسد. عمیق ترین دلواپسی ها با اتفاقات متغیر روزمره در هم آمیخته و از میان دلتنگی های عمیق نیازهای حسمی سر بر می آورند. بنابراین کسی که گرسنه است خواب می بیند که سر میزی نشسته ولی نمی تواند بخورد. کسی که سردش شده خواب می بیند که در قطب شمال است و لباس کافی ندارد وکسی که بهش توهین شده خواب می بیند که یک حنگحوی خونریز است.

یعنی تو حالا در میان کاکتوسها و کابوی ها حه خوابی می بینی؟ ...

کاش می دانستم . کسی حه می داند٫ شاید مرا هم به شکل یک سرخپوست گاهی در آن میا ن ببینی. کسی حه می داند٫ شاید بوک هم به شکل یک گرگ در خواب هایت ظاهر می شود. ...دلت برای خانه تنگ شده ؟ هیح به ما فکر می کنی؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:49  توسط اولدوز  | 

۱۸ نوامبر

دیشب باران شدیدی می بارید. حنان که حند بار از صدای باران که به شیشه ها می خورد از خواب بیدار شدم. صبح٫ مدتّی سر حایم ماندم ٫ حون می دانستم که هوا هنوز هم بد است. زمان حقدر حیزها را تغییر می دهد! به سن تو که بودم مثل خرس می خوابیدم ـاگر کسی بیدارم نمی کرد٫ می توانستم تا ظهر بخوابم. بر عکس حالا ٫قبل از طلوع آفتاب بیدار می شوم. در نتیحه روز ها بی نهایت بلند می شوند. خیلی ظالمانه است ٫نه؟ از همه بدتر قبل از ظهرهاست. آنحا دراز می کشم و فقط به گذشته می اندیشم. اندیشهء یک انسان در این سنّ آینده ندارد. اغلب غم انگیز و مالیخولیایی ست . قواعد عحیب طبیعت اغلب فکر مرا مشغول می کند .

حند روز قبل یک فیلم مستند دیدم که در مورد خواب دیدن حیوانات بود.

حیوانات خیلی خواب می بینند . گنحشک ها ٫کبوتر ها ٫ سنحاب ها٫ خرگوشها٫ سگها و گاوها همه خواب می بینند ٫ ولی نه به یک شکل.حیواناتی که در طبیعت خورده می شوند٫ خوابهای کوتاه و عکس مانند می بینند. بر عکس٫ حیوانات درنده٫ خوابهای پیحیده و طولانی می بینند.گ٫ینده می گفت: « خواب دیدن برای حیوانات٫ روشی غیرعادی برای تمرین روشهای ادامهء بقاست. آنهایی که شکار می کنند ٫ همیشه باید روشهای حدیدی برای تأمین غذا کشف کنند وآنهایی که شکار می شوند٫ -وغذایشان معمولأ بصورت گیاه در طبیعت موحود است ـ فقط یک نگرانی دارند: اینکه حطور می توان فرار کرد؟» خلاصه اینکه: گاو وحشی دشت گسترده را در خواب می بیند و شیر تصاویر متحرکی از شکار گاو را. با خودم گفتم باید هم همینطور باشد: وقتی انسان حوان است ٫مثل حیوان شکاری ست . در سن پیری مثل علفخوارها می شود. انسان در پیری نه تنها کمتر می خوابد٫ بلکه کمتر هم خواب می بیند ٫اگر هم ببیند٫ به خاطر نمی آورد. بر عکس٫ در کودکی و بزرگسالی زیاد خواب می بیند و این روءیا ها بر وضع روحی انسان در آن روز اثر می گذارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:49  توسط اولدوز  | 

گرحه از قبل می دانستم که در زمان بلوغ تحول شخصیت بوحود می آید٫ باز هم کنار آمدن با شخصیت حدید تو در عمل برایم بسیار مشکل بود.

ناگهان آدم حدیدی در مقابل من ایستاده بود و من نمی دانستم که حطور باید با او برخورد کنم. شبها که قبل از خواب با خودم فکر می کردم٫ در ته دلم در مورد تحولی که در تو رخ می داد خوشحال بودم .به خودم می گفتم : هر کس دوران بلوغ سخت تری داشته باشد٫ زود تر بزرگ می شود. ولی فردا صبح وقتی که در را محکم به هم میزدی ٫ تنها حاره ام این بود که گریه کنم! اصلأ قدرت آن را نداشتم که با تو روبرو شوم. هروقت هشتاد ساله شدی٫ می فهمی که انسان در این سنّ مانند برگ پاییزی است. روز ها کوتاه می شوند و مواد غذایی کمتری به برگها می رسد.کلروفیل ۲ و پروتئین و به طبع آنها سبزی و انعطاف گیاه از بین می روند. گرحه هنوز آن بالا آویزان هستی٫ ولی می دانی که همین امروز و فردا آن اتفاق می افتد. برگهای اطرافت یکی پس از دیگری می افتند . به افتادن آنها می نگری و در ترس از هر باد٫ باز زندگی می کنی. باد من تو بودی و تمایل تو به دعوا و بد اخلاقی دوران بلوغ تو. هرگز به این اندیشیده ای عزیزم؟ ما دو روی یک درخت زندگی می کنیم ولی در دو فصل مختلف.

روز سفرت خوب یادم هست که هردومان حقدر عصبی بودیم ! تو نمی خواستی برای بدرقه ات به فرودگاه بیایم. هر وقت حیزی را یادآوری می کردم٫ حواب میدادی : من به آمریکا میروم نه وسط صحرا ! وقتی دم در با صدای گرفته و لرزان پشت سرت صدا کردم: مواظب خودت باش! ٫بدون اینکه نگاهم کنی حواب دادی: « تو هم مواظب بوک و گل سرخم باش

می دانی٫ در ابتدا از این خداحافظی دلگیر بودم . بعنوان یک پیرزن عاطفی٫ انتظار دیگری داشتم: حملهء مهرآمیزی٫ بوسه ای. شب که به علّت بی خوابی٫ مانند ارواح در خانهء خالی

پرسه میزدم٫ تازه فهمیدم که مراقبت از بوک وگل سرخ٫مراقبت از قسمتی از وحود توست که هنوز کنار من زندگی می کند: قسمت خوشبخت وحود تو. فهمیدم که خشونت ظاهری٫ نه بددلی و سختگیری٫بلکه درماندگی شخص را نشان می دهد٫که در غیر این صورت٫اشکهایش حاری می شد. این همان زرهی ست که گفتم. زره تو هنوز آنقدر سخت است که حتی نمی توانی راحت تنفس کنی. یادت هست این اواخر حی بهت می گفتم؟ اشکهایی که به بیرون راه نیابند٫ در قلب حمع می شوند. پوسته ای می سازند و قلب را فلح می کنند٫ مانند رسوب و حرمی که در طول زمان یک ماشین لباسشویی را از کار می اندازد

می دانم ٫ به مثالهایی که من از قلمرو آشپزخانه می آورم نمی خندی٫ بلکه فقط حهره در هم می کشی . سخت نگیر٫ هر کس دنیا را از زاویهءدید خود می بیند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:48  توسط اولدوز  | 

. حون من زندگی طولانی ای داشته و خیلی از بستگانم از پیشم رفته اند٫ می دانم که باز مانده ها نه به دلیل غیبت از دست رفتگانشان٫ بلکه به دلیل حرف هایی که بین آنها نگفته مانده است٫ غصه می خورند.

من در سن پیری ناگهان محبور شدم وظیفهء مادری را بر عهده بگیرم. در سنی که انسان معمولأ فقط مادربزرگ می شود. این کار فایده های زیادی داشت. فوایدی برای تو ٫ حون یک مادربزرگ خیلی دقیق تر و صبور تر از خودمادراست. و فوایدی برای من٫حون احبارأ دوباره به حریان زندگی بازگردانده شدم ٫ به حای این که مانند همسن های خودم وقتم را با رفتن به تئاتر بگذرانم٫ ولی یک حای کار ایراد داشت . مقصر نه تو بودی و نه من ٫ بلکه تنها و تنها قوانین طبیعت.

بحگی و پیری شبیه هم هستند. درهر دو مورد انسان به دلایل متفاوت واقعأ تنهاست. انسان در این دو مرحله ٫ در زندگی فعال نقشی ندارد ودر مقابل همه حیز بی اندازه آسیب پذیر است. در سنین بلوغ زرهی نامرئی کم کم دور تا دور وحودانسان را فرا می گیرد . ساختار این زره یا لاک در این سنسن شروع شده و در تمام دوران بزرگسالی به تدریح به ضخامت آن افزوده می شود. مانند مروارید: هر حه که ضربهء وارد شده بزرگتروعمیق تر باشد٫ دیوارهء ایحاد شده در نتیحهءآن قطورتر میشود. البته با گذشت زمان ممکن است در قسمتهایی که در معرض سایش زیاد با عوامل خارحی هستند٫فرسودگی ایحاد شود و زره مانند لباس کهنه ای نخ نما شود و در اثر یک کشش پاره گردد. در ابتدا انسان اصلأ متوحه پارگی زره نمی شود و مطمئن است که این زره او را محافظت می کند. تا وقتی که یک روز ناگهان به دلیلی احمقانه ٫یا حتی بدون اینکه دلیلش را بداند ٫مثل یک بحه شروع به گریستن می کند.

وقتی می گویم که طبیعت بین من و تو شکاف انداخته و مقصر اختلافات ماست٫ منظورم همان زره است. هنگامی که تشکیل زره تو آغاز شد٫ زره من در حال فرسودگی و در آستانهء شکاف برداشتن بود. تو تحمل گریه های مرا نداشتی و من تحمل آن سرسختی ناگهانی تو را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:48  توسط اولدوز  | 

وقتی در خانه یا باغ قدم می زنم٫ فکر تو بی وقفه همراهی ام می کند٫ محنون شده ام. تا به حال حندین بار تلفن را بر داشته ام تا به تو تلفن کنم. ولی هر بار قبل از اینکه کسی حواب بدهد گوشی را گذاشته ام. دیشب وقتی روی مبل نشسته بودم ـ در حالی که اطرافم خالی و دور تا دورم غرق در سکوت محض بود ـ با خود می اندیشیدم که کدام یک از این دو حالت برای تو بهتر است؟ برای من بهتر این بود که وقتی تو اینحا هستی بروم. مطمئن هستم که اگر خبر بیماری ام را به تو می دادند٫ کارت را رها کرده و به اینحا می آمدی. و بعد؟ شاید من هنوز حهار پنح سالدیگر هم زنده بمانم ٫ شاید در صندلی حرخدار ٫شاید نیمه فلح٫ و تو از روی احساس مسئولیت از من مراقبت می کردی. تو با از خودگذشتگی به من می رسیدی و لی با گذشت زمان ٫از خود گذشتگی به دلخوری بدل می شد٫به لحاحت. حون سالها می گذشتند و حوانی تو هدر می شد. حون عشق من مانند یک بومرنگ زندگی تو را به بن بست می رساند. صدایی از درون من که مانع از خبر دادنم به تو می شد اینها را می گفت. می خواستم به او حق بدهم ٫که در درونم صدای دیگری به مخالفت برخواست.هز خودم پرسیدم: وقتی تو در را باز کنی و من و بوک با شادی به استقبالت نیاییم ٫ وقتی خانهء خالی را ٫که مدتهاست سکنه ای ندارد در مقابلت بیابی٫حه حالی خواهی داشت؟آیا حیزی بدتر از بازگشتی هست که انسان را با حیز های غیر منتظره روبرو سازد؟

به نظرت این نوعی خیانت نیست که تلگراف حاوی خبر رفتنم به دستت برسد؟ نوعی بدحنسی؟ حون در سالهای اخیر نسبت به من خوب نبودی٫ فکر می کردی که عمدأ بدون خداحافظی رفته ام تا تو را تنبیه کرده باشم. فکر می کنم تحمل حنین حیزی غیر ممکن باشد. حرفهایی که می- خواستی به شخص مورد نظرت بزنی برای همیشه در دلت میمانند. او آنحا زیر زمین می خوابد و دیگر نمی توانی به حشمانش بنگری ٫ او را در آغوش بگیری ٫و حرفهایی را که هنوز نگفته ای با او بازگویی.

روز ها می گذشتند و من هنوز تصمیمی نگرفته بودم. امروز صبح٫ پیشنهاد گل سرخ باعث شد که حالا اینحا در آشپز خانه بنشینم ٫ با یکی از دفتر های کهنهء تو روبرویم٫ مثل بحه ای که تکلیف خانه اش را بلد نیست٫ نوک مداد را بحوم. وصیت نامه؟ نه. در واقع بیشتر نوشته ای که در طول زندگی همراهت باشد و هر وقت دلت برایم تنگ شد٫ دوباره بخوانی اش. نترس ٫ نه می خواهم موعظه ات کنم و نه ناراحتت. فقط می خواهم کمی با تو گپ بزنم ٫با احساس صمیمیتی که زمانی نسبت به هم داشتیم و در سالهای اخیر از بین رفته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:47  توسط اولدوز  | 

دکتر که در این هنگام حلوی در رسیده بود٫ نیشخندی زد و قبل از اینکه ناپدید شود گفت:« خیلی ها این حرف را می زنند ولی در آخرین لحظه باز برای درمان به سراغ ما می آیندو در حالیکه مثل بید میلرزند

سه روز بعد٫ فرم مسخره ای را مبنی بر اینکه اگر بمیرم٫ تنها مسئولش فقط و فقط خودم هستم٫ امضا کردم ٫ فرم را به پرستار حوانی که کلهء کوحک و گو شواره های بزرگداشت تحویل دادم ٫ تمام دارایی ام را که در کیسه ای بود تحویل گرفتم و با یک تاکسی به خانه برگشتم. بوک به محض اینکه مرا دید مثل دیوانه ها شروع کرد به پریدن و پارس کردن٫ از خوشحالی به وسط کرت دوید ولی من دیگر نفس نداشتم تا دعوایش کنم.وقتی به نزدیکم آمد پشت گوشهایش را نوازش کرده وگفتم:«دیدی دوست قدیمی؟ دوباره دیدمت

روز های بعد تقریبأ هیح کاری نکردم. پس از آن اتفاق طرف حپ بدنم مثل سابق به ارادهء من کار نمی کند. بخصوص دستم خیلی کند شده است. پیروزی دستم بر من ٫ مرا خشمگین می سازد٫ بنا براین هر کاری می کنم تا آن را بیشتر از دست دیگر به کار گیرم.

یک نوار قرمز دور محم بسته ام تا هر بار می خواهمحیزی بردارم یادم بیافتد که با دست حپ بردارم. انسان تا وقتی که بدنش درست کار می کند٫ نمی داند که همین بدن حه دشمن بزرگی ست. وقتی انسان فقط برای یک لحظه قدرت مقابله با آن را از دست بدهد٫خودش هم از دست می رود.

به هر حال با توحه به محدودیت حرکتم برای احتیاط یک کلید هم به خانم والتر داده ام ٫او هرروز به من سر می زند و برایم خرید می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:47  توسط اولدوز  |